شب استُ بارانُ پنجره
چراغی نمی سوزد
خیالی نمی وزد
دیگر نمی دانم
با زبان کدام گریه
به دلم بیاموزم
که عشق همیشه می آید
که عشق همیشه می رود
چه کسی می داند
بادها چرا می میرند
یا قصه ها کجا می روند ؟!
و من با تمامِ من
تمامِ تو را
دوست خواهم داشت
در همیشه ای که
هیچ کس نمی داند
چرا تنهائی
همیشه می ماند
و قاصدک ها
چرا به دنیا می آیند !
مرا ببخش اگر در سکوتم
حرف هائی ست
که نمی توانم بگویم
همان هائی که به خاطر دوست داشتن ات
مرا به گریه می اندازند
وقتی دلم بادبان پاره ای ست
در طوفان عشق
و فانوس چشم های تو
پیدا نیست !
برچسب:
نویسنده: سارا قاسمی